![]() |
![]() |
|
| هوالباقی(مرحوم محمود وکیلی مقدم) |
نمک بر زخم من شيرين تر از خواب سحر گردد ، جگرها خون شود تا يک پسر مثل پدر گردد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/26ساعت 12:41 توسط مجتبی |
|
|
مادر سر چشمه گیتی... غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی سوار بر بال پرنده محبت دید. آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟ مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد... مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک... روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.
مادرم:
چون هستي من ز هستي توست تا هستم و هسـتي دارمت دوست مادر گوهر گرانبهايی است؛بی مثل در آفرينش
نيمي از من مال تو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/05ساعت 11:59 توسط مجتبی |
|
|
روزي خواهم رفت.نه تو مي داني کي و نه من ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/21ساعت 10:57 توسط مجتبی |
|
|
با آنکه دو سال از درگذشت عزیزترینمان می گذرد به هر گوشه و کنار خانه که نگاه می کنیم خاطرات پدرمان هنوز بر جاست وهر جا که نگاه می کنیم خاطراتی خوش دل ما را به سوز می آورد و جگرمان را آتش می زند کسی که به ما درسهای زیادی داد و ما را به اینجا رساند و در حال درس دادن ما سفر کرد و ما را تنها گذاشت تا از این پس خودمان از این دنیای عجیب و غریب درس بگیریم و به جلو بریم . پدر جان هر جا که هستی و می دانم که ما را نظاره می کنی روحت شاد باشد به ما سر بزن و بیا به خوابمان تا دل ما از دوری تو بیش تر از این نسوزد و همچنین وجود تو را در کنار خودمان بیش تر حس کنیم.................................................روحت شاد................................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/17ساعت 11:32 توسط مجتبی |
|
|
سلام
می دونید امروز یعنی ۱۰ اردیبهشت یاد چی افتادم یاد روز پدر دقیقا ۷۶ روز دیگه مونده به این روز فرخنده و مبارک ولی چون خودم یادم افتاد گفتم به شما هم گوشزد کنم که یادتون نره حداقل با یه تبریک دل پدرتون یا با یه صلوات مانند من روح پدرتون را شاد کنید یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/10ساعت 12:41 توسط مجتبی |
|
ياد مرگ و ذخيره براى آخرتشايد خطبهاى از نهج البلاغه را نتوان يافت كه در آن اشارهاى به پستى دنيا نشده باشد، اما بعضى جاها تعبيرات بسيار كوبندهاى نسبتبه دنيا دارد كه براى شنوندگان و دوستان حضرت بسيار ارزنده است.اميرالمؤمنينعليه السلام در يكى از خطبههاى خود، بىمقدارى و زودگذرى دنيا را به رطوبتباقى مانده از ظرف آبى تشبيه مىكنند كه آب آن را خالى كرده باشند; مگر در چنين ظرفى چقدر آب مىماند كه انسان براى رفع تشنگى خود به آن توجه كند؟ در دنيا نيز همين اندازه چيز وجود دارد.حضرت در جايى ديگر، درباره پستى و بىارزشى دنيا مىفرمايند: دنيا در نظر من از آب بينى بز زكامى هم كم اهميتتر است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/27ساعت 14:29 توسط مجتبی |
|
|
کل نفس ذائقه الموت
یکی از اموری که فکر کردن به ان باعث ایجاد تحول در راستای معنویت ورشدان می شودهجرت ازاین جهان مادی وسفرکردن به عالم ونشئه دیگر است واین هجرت در تاریخ بشریت به مرگ تعبیر می شود.برای کسی که الهی فکر می کند مرگ پایان همه چیز نیست یعنی ما با مرگ نابود ونیست نمی شویم بلکه از ظرفی به ظرف دیگری منتقل می شویم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/27ساعت 14:25 توسط مجتبی |
|
مرگ گاهی ر یحان میچیند
خدایا مرا از بلای غرور خودخواهی نجات ده تا حقایق وجودم را ببینم و جمال زیبای تورا مشاهده کنم ( دکتر چمران) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/22ساعت 23:28 توسط مجتبی |
|
|
مرگ پایان کبوتر نیست. مرگ در ذهن اقاقی جاریست. مرگ در آب هوای خوش اندیشه نشیمن دارد. مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید. و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت. ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/22ساعت 23:27 توسط مجتبی |
|
|
هرگز از مرگ نهراسيدهام
جُستن اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد |
|||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/12ساعت 11:14 توسط مجتبی |
|
|||||||||
|
آدمك آخر دنیاست بخند... آدمك مرگ همین جاست بخند... دست خطی كه تو را عاشق كرد ، شوخی كاغذی ماست بخند... آدمك خر نشوی گریه كنی !!!!!!.... ... كل دنیا سراب است بخند... آن خدایی كه تو بزرگش خواندی ، به خدا مثل تو تنهاست بخند !
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/06ساعت 13:39 توسط مجتبی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/06ساعت 13:37 توسط مجتبی |
|
اندوه امام عسگری علیه السلام در سوگ پدر
امام حسن عسگری علیه السلام در مراسم تشییع پیکر مطهر پدرش، امام هادی علیه السلام، گریبان چاک کرد. کسی به نام ابو عون برای او نامه نوشت که: «چه کسی از اولیای خدا را دیده یا شنیدهای که در عزای کسی گریبان چاک کرده باشد؟» امام حسن عسگری علیه السلام در پاسخش نوشت: «ای نادان! تو چه میفهمی؟ بدان که موسی علیهالسلام در عزای برادرش هارون گریبان چاک کرد.» |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/21ساعت 23:3 توسط مجتبی |
|
|
در سوگ پدر
در سوگ تو دلم چه غمین است وچه حزین و چه حزن و اندوهی جانکاه بر قلبم چنگ انداخته و
دلم دریای درد ، گاه دلتنگ تو و گاه یاد ایام قدیم است . پدر آنگاه که کودکی بیش نبودم در کنار تو با نگاه کردن به دستهای پینه بسته و پر توان تو رمز و راز زندگی را آموختم . چراغ راه من ، شعله فروزان هستی من دست آموخته های توست . پدر ای آنکه دور از من وهمه دنیای منی ، ای آنکه دور از من و در های های منی !
پدر در محفل تنهایی ودرد وحزن و اندوه آنگاه که به تو می اندیشم می بینم که هرچه دارم از
تو دارم . پدر بهترین الگو برای صبر و شکیبایی و تلاش و همت ودانش اندوزی و دانش پروری
برایم درس و آیینه روزگار بودی!
پدر تو روح
وروان من بودی و من در سوگ تو دلی در سینه پردرد دارم . گرچه خنده بر لب دارم اما دلی
غمگین و پردرد دارم . روح وروانت شاد باد !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/21ساعت 23:1 توسط مجتبی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/07/08ساعت 18:32 توسط مجتبی |
|
|
گشته است چشمان ما از درد و غم دریا پدر ما چه گوئیم بی تو از فردا و فردا ها پدر
تکیه گاه ما تو بودی و امید و آرزو بی تو این دنیا ندارد رنگ شادی ها پدر |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/30ساعت 18:44 توسط مجتبی |
|
|
یه قصه ی قدیمی یه قصه گوی خسته وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته چه سخته چه سخته
وای بابا ندارم بابام چشماش شکسته بابام چشماتو واکن ببین قلبم شکسته خدا بابام نمرده بابا اهل نبرده یه گوشه ای میمیرم اگه که بر نگرده بابا چشماتو واکن بابا منو نگاه کن ببین دلم شکسته بابا لبات وا کن بابا منو صدا کن بابا لبات واکن بابا منو نگاه کن بابا چشمات واکن آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته وقتی بابا نداری گفتنشم چه سخته آب بابا خداحافظ رفتی بابای خوبم می خوام برم رو خورشید عکس تو رو بکوبم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/16ساعت 14:17 توسط مجتبی |
|
|
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجیر نیست مرگ در ذهن اقاقی جاریست مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان مرگ در حنجره ی سرخ................. گلو می خواند مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی گل می چیند گاه در سایه نشسته به ما می نگرد و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/10ساعت 0:43 توسط مجتبی |
|
|
مرگ
چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها گیاهها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند. آسمان لبخند میزند زمین میپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند... . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:52 توسط مجتبی |
|
|
و اما پرواز کرد و رفت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/22ساعت 13:13 توسط مجتبی |
|
|
آیات بلند کاینات است پدر تفسیر حقیقت حیات است پدر
چون خون فلق به برکه ی شاهد عشق سکان سفینه ی نجات است پدر خانواده ی داغدار وکیلی مقدم در گذشت مرحوم مغففور شادروان محمود وکیلی مقدم را به شما و خانواده های داغدار تسلیت عرض می نمائیم بر نام بلندش درود می فرستیم و یادش را گرامی میداریم امیدواریم بارش همدردیمان کاهنده ی آلامتان باشد و عظمت بیکران روحش دلیل صبوریتان.
با آنکه یک سال و نیم از درگذشت عزیزترینمان می گذرد به هر گوشه و کنار خانه که نگاه می کنیم خاطرات پدرمان هنوز بر جاست وهر جا که نگاه می کنیم خاطراتی خوش دل ما را به سوز می آورد و جگرمان را آتش می زند کسی که به ما درسهای زیادی داد و ما را به اینجا رساند و در حال درس دادن ما سفر کرد و ما را تنها گذاشت تا از این پس خودمان از این دنیای عجیب و غریب درس بگیریم و به جلو بریم . پدر جان هر جا که هستی و می دانم که ما را نظاره می کنی روحت شاد باشد به ما سر بزن و بیا به خوابمان تا دل ما از دوری تو بیش تر از این نسوزد و همچنین وجود تو را در کنار خودمان بیش تر حس کنیم.................................................روحت شاد................................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/17ساعت 11:5 توسط مجتبی |
|
|
آن تناور درخت خانه شکست
بعد از این کی توان به سایه نشست او که پر بار و سایه گستر بود چون توان مهر او زدل بگسست
قصه قصه ی سفر است و رفتن اما رفتنی جگر سوز و جانگداز غمی بر دلها نشست که فراموش شدنی نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/17ساعت 10:34 توسط مجتبی |
|
|
ای سفرکرده به معراج به یادت هستیم ای پدر جان همگی چشم براهت هستیم تو سفر کردی و آسوده شدی از دوران همه ی ما غمزده هر لحظه بیادت هستیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/15ساعت 13:3 توسط مجتبی |
|
|
روز پدر تنها روزی است که آدم می تونه گوشه ای از زحمات پدرش رو جبران کنه همه هدیه ی نا قابلی رو می خرند و بوسه زنان بر دستان پدر به او تقدیم می کنند پدری که ما قدر زحماتش رو نمی دونیم و گاهی اوقات باعث نگرانی او می شویم و پدری که هیچ گاه از دست فرزندان خودش گله مند نیست این روزی که همه بر دستان پدرشان بوسه می زنند من و امثال من فقط باید بر سنگ قبر او بوسه بزنیم و با خواندن فاتحه ای روح او را شاد کنیم.فقط وفقط اینکه قدر پدران خود رو بدونید منم به همه ی کسانی که گرمای وجود پدر را حس می کنند تبریک میگویم و تبریک مخصوصی هم را برای پدران ایرانی دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/06ساعت 11:30 توسط مجتبی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/29ساعت 20:50 توسط مجتبی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/28ساعت 16:30 توسط مجتبی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت 22:18 توسط مجتبی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 22:6 توسط مجتبی |
|
|
از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟ زنده بودنم را برده ام زیر یک علامت سوال بزرگ آخرین چیزی که به یاد می آورم این است که عاشق بودم و کسی را بی نهایت دوست داشتم و عشق... ما را در یکدیگر حل می کرد ولی حال آنقدر فاصله وجود دارد که هیچکدام دیگری را حس نمی کنیم می خواهم به خاطر بیاورم ترسی خفیف اما پایدار به همه هویتم چنگ می زند آیا کسی هست که مرا از این خواب لعنتی بیرون بکشد؟ فاصله میان واقعیت بیداری تا اوهام رویاها چقدر است؟؟ به چهره خود در آینه نمی نگرم نکند خودم را به جا نیاورم؟ نکند آنقدر عوض شده ام که با خودم غریبه ام؟؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم شبی- شاید امشب... زیر نور یک واژه خواهم نشست نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت: پــایــان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/19ساعت 23:30 توسط مجتبی |
|
|
دلی پر درد و پر غم دارم امشب به سینه کوه ماتم دارم امشب نمی خوابد دو چشم اشکبارم هزاران فکر درهم دارم امشب سرم سنگین و سینه تنگ و دل تنگ همه دردی فراهم دارم امشب به یاد آرم شبان شادی انگیز به یادش دیده پر غم دارم امشب شده خونین دلم از رنج دوری ز مهرش چشم مرحم دارم امشب در این خلوت سرای تنگ و تاریک امید یار و همدم دارم امشب نمی بینم تو را با دیده تار که من اشک دمادم دارم امشب به یاد لحظه های خوب دیدار دل غمگین خرم دارم امشب در این هنگامه نامردمی ها فراق روی آدم دارم امشب به پیمانی که با مهر تو بستم سر این رشته محکم دارم امشب اگر باد خزان پژمرده گل را به دل دیدار شبنم دارم امشب ز دنیای محبت نیست خوشتر من این نکته مسلم دارم امشب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/18ساعت 12:58 توسط مجتبی |
|